روایتهایی از زبان خانواده، همرزمان و دوستان شهدا — لحظاتی ساده و انسانی از زندگی آنها
«هفده سالش بود و میگفت باید زودتر بروم، دیگران منتظرن من هستند.»
درباره شهید محمد کریمی
«نامههایش پر از دلتنگی برای مادر بود، اما هیچوقت پشیمان نشد.»
درباره شهید حسین رحیمی
«شب عملیات، برایمان چای ریخت و گفت این آخرین باریست که با هم مینشینیم.»
درباره شهید علیاکبر محمدی
«تنمشمسنتی منتشمستیم»
درباره شهید محمود کاوه
Rejoining the server...
Rejoin failed... trying again in seconds.
Failed to rejoin.Please retry or reload the page.
The session has been paused by the server.
Failed to resume the session.Please retry or reload the page.